آخرین اخبار
کد خبر: ۱۱۳۲۳۴
تاریخ انتشار: ۰۴ آذر ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۷
شهید محمد علی هاشم پور،شهید شاخص قشر بسیج کارگری سال 1396

فرم اطلاعات فردی شهدای بسیج کارگری شماره 1

الف) مشخصات فردی شهید یا جاوید الاثر

نام: محمد علی

نام خانوادگی:  هاشم پور

نام مستعار:

نام پدر:ابراهیم

ش ش: 2245

تولد: 3/3/1333

تحصیلات: فوق دیپلم

محل تولد: شیراز

مذهب: شیعه

جنسیت: مذکر

وضعیت تاهل: متاهل

تعداد  فرزندان: پسر:    1                        دختر:3

تعداد برادران: 4

تعداد خواهران: 5

محل صدور شناسنامه: شیراز

شغل شهید: کارگر سیمان فارس 

Oval: –––––––Oval:  –––––––Oval: –––––––Oval: –––––––در قید حیات بودن پدر ومادر شهید:      پدر: بلی     خیر      مادر:   بلی        خیر

سطح شغل شهید: کارگر کارخانه سیمان

نام واحد کاری:مسئول برق

                               

تاریخ استخدام:        1356    

آدرس منزل:  09170547975 شماره تلفن محسن هاشم پور فرزند ایشان

آدرس محل کار:  شیراز- خیابان فاخته- کارخانه سیمان فارس

مشخصات خانواده شهید

نام و نام خانوادگی

نسبت

شغل فعلی و تحصیلات

تلفن

آدرس (محل منزل یا کار)

حکیمه دهقان خلیلی

همسر

خانه دار(ابتدایی)

 

 

محسن هاشم پور

فرزند

کارخانه سیمان(کارشناسی ارشد مدیریت)

09170547975

 

مریم هاشم پور

فرزند

خانه دار(دیپلم)

 

 

زهرا هاشم پور

فرزند

معلم(کارشناس ارشد زیست)

 

 

زهره هاشم پور

فرزند

استاد دانشگاه(دکترای مخابرات)

 

 

 

ب) مشخصات ایثارگری

شماره پرونده موجود در بنیاد شهید:

تخصص خدمتی در جبهه: تیربارچی

 

مسئولیت در جبهه: تیربارچی

ماهیت شهادت: تیر مستقیم

 

مدت زمان حضور در جبهه به ماه:

تاریخ شهادت: 28/12/66

 

محل شهادت: تپه ریشن

 

علت شهادت: تیر مستقیم

نام عملیات: والفجر8

 

تاریخ دفن شهید: 5/1/67

وضعیت پیکر شهید: دفن شده

شهرستان محل دفن: شیراز

نام گلزار: گلزار شهدا

شماره قطعه: قطعه شهدا

نام روستا:

نام شاهدان عینی لحظه شهادت:

 

ج) آثار باقیمانده از شهید و یا مرتبط با ایشان

کتب و مقالات مرتبط با شهید:

Oval: **دست نوشته های شهید: دارد        ندارد

وصیت نامه شهید: دارد        ندارد

تصاویرشهید:  دارد       ندارد     

خاطرات همرزمان شهید:

خاطرات خانواده شهید:







دستنوشته ای از شهید هاشم پور:

بسمه تعالی

 نامه شهید محمد علی هاشم پور

 

دوشنبه 26 بهمن سال 66 ساعت 5 بعد از ظهر اتوبوس حرکت کرد وقتی مقابل سیمان رسیدیم من بخاطر اینکه موفق شده بودم باز هم به جبهه اعزام شوم خوشحال بودم و رضایت قلب بخصوصی داشتم و از قبل هم هر موقع اتوبوسهای این مسیر را میدیدم از خداوند می خواستم که خدا مرگ مرا در شهر قرار ندهد و هراس داشتم که مبادا موفق نشوم به جبهه بروم و در شهر بمیرم خدا را شکر کردم و اصلا این احساس را داشتم که از این به بعد هر پیش آمدی برایم روی دهد در راه خدا محسوب می شود و دلم آرامش خاصی پیدا کرده بود مانند اعزام های قبل و مثل همیشه در بین راه اتوبوس برای نماز و شام و توقف داشت و 4 صبح به اهواز رسید و به پادگان شهید دستغیب رفتیم. چون زمزمه های عملیات می آمد یکی از دوستان گذشته گفت تا بوی عملیات می آید تو می آیی با خود گفتم که بهر حال من دست وپایم را جمع کرده ام و برای خدا آمده ام و طبق سوره صف دعوت خداوند را به تجارت قبول کرده ام و خواسته ام جزء آن کسانی باشم که مانند سد آهنین در راه خدا جنگ می کنند و با خود گفتم بهترین و با ارزش ترین راه برای عبادت و رضایت خدا و کوتاه ترین راه برای رسیدن به معبود همین است ضمن اینکه می دانم در راه خدا خیلی کم کارکرده ام ولی در مقابل رحمت و کرمش همیشه امیدوار بوده و آنقدر حریص و طمعکار هستم که اشخاص صالح و عابد در مقابل سایر اسما الله خاضع و خاصع هستند و اصلا پرتوقع بودن من از خداوند بوده است که وارد به جبهه و جمع افراد با ایمان می شده ام در آن محل برای عملیاتی که معلوم نبود کی شروع خواهد شد آماده می شدیم. کوهنودری و مانور داشتیم و در  آن محل عبادت و دعا به توجه خاصی انجام می شد

نزدیک ظهر بود حکم ماموریت به گردان امام مهدی(عج) و کارت و پلاک را گرفتم و چون گردان در گتوند بود جایی که به آن جنگل می گفتند و سال گذشته هم همانجا بودم و خاطراتی از آنجا داشتم به شوش و بعد به گتوند رفتیم.

ساعت 5/4 بعد از ظهر شده بود گروهانی که قبلا در آن بودم برایم (جا) نداشت و به گروهان سوم که گروهان شهید عباسی نام داشت فرستاده شدم . چون زمزمه های عملیات می آمد یکی از دوستان گذشته گفت تابلوی عملیات می آید تو می آیی با خود گفتم که بهر حال من دست وپایم را جمع کرده ام و برای خدا آمده ام و طبق سوره صف دعوت خداوند را به تجارت قبول کرده ام و خواسته ام جزء آن کسانی باشم که مانند سد آهنین در راه خدا جنگ می کنند و با خود گفتم بهترین و با ارزش ترین راه برای عبادت و رضایت خدا و کوتاه ترین راه برای رسیدن به معبود همین است ضمن اینکه می دانم در راه خدا خیلی کم کارکرده ام ولی در مقابل رحمت و کرمش همیشه امیدوار بوده و آنقدر حریص و طمعکار هستم که اشخاص صالح و عابد در مقابل سایر اسما الله خاضع و خاصع هستند و اصلا پرتوقع بودن من از خداوند بوده است که وارد به جبهه و جمع افراد با ایمان می شده ام در انی محل برای عملیاتی که معلوم نبود کی شروع خواهد شد آماده می شدیم. کوهنودری و مانور داشتیم و در انی محل عبادت و دعا به توجه خاصی انجام می شد بخصوص وقتی که به غرب و نزدیک سنندج در یک کارخانه شیر پاستوریزه که هنوز را اندازی نشده بود اعزام شده بودیم نماز شب بطوری خوانده میشد که بیظر می آمد نماز ظهر و عصر است یا نماز جماعت است . من هم همیشه برای پیروزی و شهادت و همچنین پدر و مادر و زن و خواهر و برادرانم دعا می کردم.

پنجشنبه 20 اسفند بود که به سنندج رفتیم و تلفن کردم و رضا در کارخانه نبود مثل دفعه قبل و به خانه حاجی ذاکر تلفن وصل شد و مادرم صحبت کرد و در تلفن عمومی بودم و عده ای نزدیک من بودند چون صدایم را می شنیدند نتوانستم به مادرم بگویم که اگر شهید شدم بفکر من نرود و ناراحت نشود بلکه خوشحال هم باشد که من به آرزویم رسیده ام و او و پدرم بخصوص وزنم همچنین خواهران و برادرانم را هم شفاعت خواهم کرد البته آنها هم باید فرمان خدا را انجام دهند. بهر حال در تلفن سفارش کردم که مواظب درس محسن باشند و حسین و رضا و امیر هم سعی کنند به جبهه بیایند البته راجع به محسن شاید استعداد نداشته باشد و ما نباید او را مجبور کنیم ولی در تلفن به مادرم چند بار گفتم که مواظب باشند.

بعد از تلفن مقداری شیرینی برای سالگرد ترک سیگار و چای و همچنین مقداری سیگار برای بعضی از دوستان که هنوز ترک نکرده بودند خریدم و به پادگان برگشتم و به آنها گفتم که شیرینی که بعد از عملیات آنها هم ترک کنند با سال آینده آنها هم جشن بگیرند البته با یک جعبه شیرینی که من برده بودم فقط برای افراد دسته خودمان رسید.

هر روز برنامه کوهنوردی سنگینی ادامه داشت و اکثر روزها نهار را هم در زیر درختانی نزدیک کوه می خوردیم و مثال این بود که هر روز پیک نیک داشتیم من که در این مدت کوتاه خیلی فرق کرده بودم و مثل آن دفعه که به مهاباد رفته بودیم و کوهنوردی زیاد داشتیم و غدا هم زیاد می خوردیم این بار هم حدود 7 کیلو سنگین شده بودم در ضمن اسلحه من هم مثل قبل تیر بار بود که کمی سنگین است ولی برام خیلی آسان بود که تا قله بروم.

وقت برای خواندن قرآن  و دعا هم به اندازه کافی داشتیم و دعا های ماه رجب را هم که خوانده بودم هنوز شعبان نرسیده مناجات شعبانیه را هم چندین بار خواندم وحالت خاصی پیدا کرده بودم چون به معنی آن دقت می کردم و زبان گویا تری برای ارتباط با خدا پیدا میکردم و دوست داشتم اگر شهید شدم یک بار این دعا را در خانه برایم بگذارند البته اول یک نفر به فارسی هر قسمت را بگوید و بعد با صدای خوب عربی همان قسمت خوانده شود بحالت مناجات.

مدتی که در این مقر بودیم کمی طول کشید و یکی از بچه های (زارعیان همان هم که قبلا در قصر شیرین با هم بودیم و همچنین یکنفر که محمد نامش بود و با مشهدی ماندنی قوم بود و یک نفر هم که بچه پشت مله بود بنام کاظم جهاندیده که این دونفر و من برای تیر بار انتخاب شده بودیم)

24 اسفند ساعت 5/8 بود که چادرها را جمع کرده بودیم و برای رفتن از این مقر آماده شده بودیم چون رفتن از این مقر به معنی رفتن برای منطقه عملیات بود همه نیروها حالت شوق و خوشحالی داشتند و گاهی به هوا می پریدند و من به این فکر رفتم که این نیروها با خوشحالی به عملیات می روند و در همین حالت خوشحالی وبا علاقه بعضی از آنها شهید می شوند ولی خانواده آنها نمی داند که اینها چطور شهید شده اند و بی جهت گریه و زاری می کنند.

جایی که بردند و نزدیک منطقه عملیات بود نزدیک های مریوان بود شب آنجا ماندیم . معلوم بود که عملیات خیلی بزرگی هست چون که تمام اطرافیان لشکرهای مختلف بودند. وهرچه در آن نواحی نگاه می کردیم نیروهای اسلام دیده می شدند و معلوم بود که عملیات چندین مرحله دارد و معلوم نبود که خودمان در مرحله چندم آن کار می کنیم.

شهادت: 5/7 روز 26 اسفند حرکت کردیم و ساعت 6 بعد از ظهر به خط رفتیم و اکنون با چراغ قوه زیر یک قسمت قابل اطمینان مشغول نوشتن هستم و معلوم نیست که گردان ما امشب چه ساعتی شروع به حمله کند یا اینکه فردا صبع حمله کند عملیات والفجر 10 هست و مامرحله سوم آن هستیم تا آنجا که امکان داشته باشد از لحظات می نویسم.

شب گذشته  هم  عملیات به ما داده نشد و از بین نیروهای دیگر بودند نوبت به لشکر ما و در نتیجه گردان ما نشد. روز27 اسفند از ساعت 5/7 صبح پرواز هواپیما ها شروع شد هم ایرانی هم عراقی در آسمان پی در پی رفت و آمد هواپیما بودو تعداد هواپیماهای عراقی چندین برابر بودو نشان می داد که با پشت گرمی از داشتن هواپیمای زیاد کار می کرد و در مقابل، هواپیماهای ایرانی با شجاعت و فداکاری کارمی کردند. نقش جهاد سازندگی هم کاملا چشم گیر بود.

ساعت 7 بعد از ظهر روز 27 جهت عملیات حرکت داده شدیم شایدمرحله چهارم باشد.این بار هم بخاطر مسئله ای که پیش آمد متوقف شدیم و گفتند بعد حمله خواهیم کرد.

در این جا چای وجود نداشت و بعضی از نیروها زیاد راجع به آن صحبت می کردیم من که از این بابت هم هیچ مسئله ای نداشتم خدا را شکر کردم که هیچ وابستگی ندارم و بعضی از آنها بمن می گفتند که خوش بحالت که چای لازم نداری ...

 

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر: